تبليغاتX
سنتور اسرار
 
سنتور اسرار
 
 
تا تو زمین سجده ای.... سر به هوا نمی شوم
 

 

فردا را چگونه ميبينيم؟  براي خود چه آينده اي تصور ميكنيم؟

روشن است؟ اميدوار كننده؟

يا تاريك، مبهم و نا مشخص؟

مديريت جهاني دولت مردانمان در تمام زمينه گسترش يافته و هر آنچه دولت شخصاً بر آن نظارت كرده رو به نابوديست.

بيمه ، نظام بانكي، مسكن، بازار كار و اشتغال و مديريت مالي خانواده ها....

صنعت و بخش توليد ضربه مغزي شده و  در كماست. در خيابانهاي شهر هر روز تعاوني و موسسه اي جديد افتتاح ميشود و بانكها يك چهارم از مغازه هاي شهر را اجاره كرده اند. هر خيابان چند شعبه و هر شعبه با تبليغاتي سر سام آور در فضايي كوچك بدون مشتري. جايي شنيده بودم كه  تعدد بانكها و زيبايي شعب آن نشانه فقر جامعه است. اينجا آيا كسي دغدغه نان شب ندارد؟؟

دفاتر بيمه  هم در كنار موسسه هاي مالي و اعتباري  مانند قارچ  رشد ميكنند و به  فصلش وقتي عده اي را مسموم خود كردند تغيير رنگ ميدهند و با يك  بنر از مردم عذر خواهي كرده، وعده سر خرمن ميدهند.

موسسه هاي كاريابي مملو از جمعيتند. مدير كاريابي ميگفت ديگر به دنبال كار استخدامي براي مراجعه كنندگان نيستم. همين هزينه ثبت نام هر نفر هم براي خودش رقميست.

بازار ساخت و ساز تعريفي ندارد. دلالان اما همچنان مشغولند و اين يعني فلج شدن اقتصاد.

ديگر نه واكسن كاري از پيش ميبرد و نه قطره فلج كه اگر كارگر بود هندوانه معروف سي دشت سالم ميماند.

حال در اين آشفته بازار همكارانم در محيط كارگري بر سر زاد و ولد مسابقه گذاشته اند. شايد هواي حرفهاي اين روزهاي رئيس دولت در سمنان و يزد را شنيده اند. و شايد هم اصرار خانواده يا ترس از حرف مردم و ....

اما آيا اين تصميم خودخواهي محض نيست؟؟

در اين نوع زندگي كه فرداي يك شخص مجرد نيز روشن نيست ازدواج و همراه كردن يك نفر در زندگي مبهم خود جاي بحث دارد چه برسد به وارد كردن يك انسان به اين دنياي نا بسامان. انساني كه ميبايست براي خود خواهي و ارضاي نيازهاي قابل چشم پوشي ما همچون خود ما صبر و تحمل كند تا شايد فردا رنگش تغيير كرد.

خيلي از دوستان و اقوام هر چند نزديك هم با حرفهايم موافق نيستند و براي اين خواسته اشتباهشان هزار دليل و آيه ميآورند.

اما واقعا گناه آن بچه معصوم چيست كه به خاطر اينكه مادر و پدرش ميخواهند لحظاتي ذوق كنند  ميبايست ناملايمتي هاي اين دنيا را تحمل كنند؟؟

چرا بايد در زمانه اي پا به اين دنيا بگذارند كه مادرشان نتواند بيش از 6 ساعت در يك روز در خانه و در كنار او باشد. زمانه اي كه پدر وقتي  نزديك به نيمه شب به خانه ميآيد آنقدر خسته از بيگاري روزانه باشد كه در ميانه شام به خواب رود. روزگاري كه ميبايست نه تنها از شير مادر بلكه از مهر مادري هم محروم شود تا شايد آينده اش كمي بهتر باشد. پدر و مادرش را هميشه ده سال پير تر از سنشان ببيند و مجبور باشد از آنچه دوست دارد به خاطر نداري خانواده اش چشم بپوشد.

اين عين حماقت است كه دختر 3 ساله اي به خاطر دوري از مهر مادر  به بيماري روحي دچار شود و  مادرش به خاطر شرايط كاري 12 ساعتي روزانه نتواند به او عشق بورزد ولي مادر  باز هم باردار شود.

نميدانم شايد فرزندانمان بايد به جاي طلب كردن مهر مادري  منتظر آينده اي بمانند كه پدر و مادرشان براي فراهم كردن آن در تلاشند.

در چنين زمانه اي جداً نياز والدين به فرزندان ارجح تر از نياز فرزندان به والدين است؟؟؟؟؟

احتمال بروز مشكل در خانواده بدون فرزند بيشتر است يا احتمال بروز مشكل براي فرزند در اين جامعه؟؟؟

آيا ميپسندم كه فرزندم در جامعه اي متولد شود كه قبل از آنكه بتواند حرفي بزند دينش را برايش انتخاب كنند و اگر بخواهد از آن بازگردد مرتدش بخوانند؟

سزاوار است كودكان در ساير نقاط اين كره خاكي لذت هجوم باد در موهايشان را حس كنند و اينجا دخترم مجبور باشد  از 7 سالگي  پارچه اي مشكي  بر سر بكشد؟

آيا ميپسندم فرزندم در سيستمي رشد يابد كه مجبورش كنند از مفاهيمي ديني آگاه شود كه  قبلا برايش انتخاب كرده اند و نميتواند آن را نفي كند؟ ميپسندم فرزندم در زماني كه ميبايست دنيا را بشناسد درگير شماره امامان و روايتهاي نامعتبر و بي منطق از آنان شود؟

آيا قبول ميكنم كه فرزندم متخصصي شود كه در بدو استخدام از او دعاهاي روز جمعه و ايام ماه رمضان و وابستگي اش به حزب و فعاليت سياسي اش  پرسيده شود و نه تخصصي كه براي انجام  آن كارنياز است؟؟

آيا سزاوار است حس غريزي فرزندم در اين سرزمين تا سالهاي سال بعد از سن بلوغ آنچنان سركوب شود كه در فردايي نزديك زندگي مشترك او با همسرش را تحت تاثير قرار دهد؟؟

آيا دوست دارم كه فرزندم تمام احساس شاديش را در دل مدفون كند و هرگاه شمه اي از آن را بروز داد با چوپ عده اي تند رو رانده  شده و  مجبور شود آن احساس شادي را باز در دل بكشد؟؟

آيا ميپسندم آنچه در روزگار بد  ديروز بر من گذشت در روزگار بدتر فردا او بگذرد؟؟

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/18ساعت 15:42  توسط عليرضا نصيري  | 

 

ايدئولوژي مرسوم در جامعه ايران امروز يك ايدئولوژي جديد و نا آشنا نيست.  مدتهاست كه  اين تفكرات به همين شكل خام و نا پخته اش وجود داشته است.

از كودتاي 28 مرداد و انقلاب 57 و حضور پر رنگ شعبان بي مخها در آن روزگار بسيار شنيده ايم. حضور پر رنگ عده اي قل چماق كه به هيچ اصل وقانوني پايبند نبوده و فقط خود و منافع خود را ميبينند در هر روزگاري  به وضوح ديده شده است. عده اي كه براي رسيدن به هر نوع منافعي سعي در ايجاد يك محدوده قدرت دارند تا بتوانند در آن محدوده نظرات ديگران را به هر شيوه اي به سمت نظرات  مورد نظر خود يا اربابانشان سوق دهند. يك روز براي دست يافتن به منافعي شعار مرده باد را در بوق ميكنند و روز بعد شعار زنده باد را براي دست يابي به همان منافع  فرياد ميزنند.

بسيار ديده ام كه مردم  سرزمينم در واكنش به حركات وقيحانه اين خود فروختگان ، متعجب در جستجوي منطقي براي توجيه هستند. گاهي زنده بادهاي را با مرده باد مقايسه ميكنند و  اين تغيير ماهيت را در بين خود به سخره ميگيرند. گاهي رفتار غير انساني اين افراد را با منطق انساني ، اخلاقي و شرعي مي سنجند و وقتي نتيجه اي كه از قبل مشخص است را مي يابند بسان  ديوانه اي  به يافته پر واضح خود ميخندند و تمام.

اما چطور است كه چنين وضعيت و  نگرشي از روزگار جاهليت قديم  تا عصر منطق و تكنولوژي امروز به همان صورت ادامه پيدا كرده و باقي مانده است.

بر اين عقيده ام كه چنين تفكري  از بطن جامعه شكل ميگيرد. دوستان صاحب فكر و عقيده ، نظر بر تداخل بي مورد دين در روزمرگي مردم دارند. ديني كه گاهي در جزئي ترين مسائل زندگي مردم وارد ميشود و گاهي به كلانترين اصول زندگي بي توجه ميماند. ديني كه ميتواند براي هر نوع كنش و واكنش منطقي يا غير منطقي دلايلي آمرانه يا نهي كننده بياورد.

دوستان عقيده دارند كه اين روايت از دين نميبايست تا چنين سطحي در زنگي مردم وارد ميشد. چنين نگرشي از يك منظر درست و منطقي است.  صحبت ازپيشنهاد يا دستور دين براي وارد شدن با پاي چپ به مستراح نيست كه به عقيده من اين روايت نيز اشكالات بسياري دارد.

 صحبت در تداخل اين روايت دين با منطق انسان است. منطقي كه  بر اساس اخلاق  و خصوصيات انساني سازگار بوده و  آنرا به عنوان تفاوت عمده انسان و حيوان معرفي ميكند. منطقي كه از "پرهيز از دروغ" به عنوان يك اصل اخلاقي پيروي ميكند و نه يك اصل شرعي و تاواني. منطقي كه "تهمت و افترا" را به عنوان  يك  بي اخلاقي و روالي غير انساني ميشناسد و نه يك گناه به درگاه پروردگار كه مستحق آتش دوزخ است.

منطقي كه به رعايت ادب در برابر هر انسان ديگري بر اساس اخلاق پايبند است و نه بر اساس نظام پاداش و جزا.

نسخه  امروزي دين  رسمي كشورمان بر اساس آنچه به عنوان اسلام معرفي و ارائه شده است در اكثريت موارد اخلاقي و انساني قادر به ارائه استثناء بوده كه اين  مورد يكي از اشكالات تداخل دين و اخلاق در جامعه امروز است كه البته اين تداخل ازشيوه آموزش و تاثير آن بر شكل گيري شخصيت افراد جامعه  نشات ميگيرد.

كودكي كه امروز در اين جامعه متولد ميشود بر اساس آنچه والدينش به عنوان دين و ايدئولوژي پذيرفته اند ملزم ميگردد تا آموخته هايش را بر اساس آن دين و ايدئولوژي منطبق نمايد. مجبور ميشود پيش از 9 سالگي با مفاهيم- درست يا غلط – ديني آشنا و اجين شود كه پدرانش انتخاب كرده اند. بماند كه انتخاب براي پدرانش هم به خاطر يك جو رواني و يا احساسي كه در روزگاري جامعه را فرا گرفت انجام شده است. اما ارائه و القاء نظريات و اعتقاداتي به عنوان اصول ديني در زماني كه كودك  ذهني كاملا صاف و شفاف دارد چنان در  ذهنش مينشيدند كه در شكل گيري شخصيتش موثر است.

پيگيري و استمرار اين شيوه آموزش تا زمان فارغ التحصيلي آنچنان بر نوع نگرش دانش آموختگان تاثير ميگذارد كه قادر خواهند بود در هر موردي ، از آموخته هاي دينيشان پيشي گرفته و براي هر بي اخلاقي دليلي ديني آورده و از آن به عنوان استثناء ياد كنند.

روايت كنوني دين ما در تلفيق سياست با ديانت نيز مزيد بر علت شده و بر موارد مخدوش كننده دين مي افزايد.  بر اساس آنچه ميبينيم سياست اين روزگار به معناي واقعي نقض اخلاقيات است و چنانچه  اعتقاد داشته باشيم كه اخلاقيات قسمتي از دين است سياست به صورت مستقيم با ديانت تداخل پيدا كرده و دين را بد نام ميكند. و از آنجا كه در كنار روايت ناقص ارائه شده از دين ، سياست هم بر اساس آنچه نظامهاي حاكم در سر ميپرورانند به عنوان يك همراه هميشگي با ديانت معرفي و در زمان شكل گيري تفكر جوانان به آنها ارائه ميشود شكل گيري تفكر و نگرش آينده آن جامعه را به صورت مستقيم تغيير داده و رواج بي اخلاقي در جامعه آينده را تضمين ميكند.

درگير كردن نوجوانان و جوانان محصل در سازماندهي هايي تحت عنوان بسيج ، نيروي مقاومت و ...با هر ترفندي باعث ميشود نوجوانان و جوانان در كنار ساير موارد عنوان شده به صورت عملياتي در برنامه هاي سياسي درگير و براي  توجيه بي اخلاقي تمرين داده شوند.

بماند كه بسيج و آنچه به عنوان نيروي مقاومت در ابتداي سالهاي جنگ مطرح شده بود با روايت امروزي آن تنها در نام مشابه است.

با توجه به آنچه پيشتر عنوان شده جامعه امروز و فردا در يك مناقشه ميان دين خود و انچه به عنوان اخلاقيات ميشناسد درگير و گرفتار است. و گاهي نسبت به آنچه به عنوان اعتقاد ديني ميبايست پذيرفته باشد بي تفاوت بوده و براي خود استثناء مي اورد و گاهي نيز با توجه به همان آموخته هاي ديني اخلاقيات را ذبح كرده و با توجيحي غير قابل پذيرش – حتي براي خود، -   اخلاق و منطق  را ناديده ميگيرد.

 

اما آيا واقعا دين  - يعني روايت كنوني اش – باعث باقي ماندن نسل شعبان بي مخها تا اين روزگار شده است؟ و آيا شعبان بي مخهاي نسل جديد بر اساس اعتقاداتشان به دين دست بر جنايت ميزنند؟   آيا اعتقاد دارند كه به دليل خلق چنين اعمالي لياقت پاداش پروردگار را دارند؟

...

لبخندي ميزنم و تمام.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/18ساعت 12:54  توسط عليرضا نصيري  | 

از همان كودكي آموختم قبل  از خوردن آب سلام بر حسين بگويم و پس از آن يزيد را لعنت كنم. در دوران كودكي هميشه مثل نماز خواندن دوران نوجواني و جواني اين سلام گفتن و لعن فرستادنها يكي در ميان شد و لنگه به لنگه. نوجوان كه بودم بعد از بازي در كوچه با عطش زياد آب را سر ميكشيدم طوري كه نفش كشيدن  فراموش ميشد چه برسد به ذكر سلام و فرستادن لعنت. در جواني  سلام بر حسين را يكي در ميان گفتم و به لعن به يزيد با ديده شك نگريستم. و در ذهن از خود ميپرسيدم: " چرا لعن كنم؟ مگر او آدم نبود؟ و مگر انسان جايزالخطا نيست؟  مگر نه اينكه خداي مهربان تعريف شده براي من از گناهان بنده اش ميگذرد  و مگر نه اينكه ائمه و اصحابش  به عنوان انسانهاي پاكي معرفي شده اند كه از گناهان هم نوعشان ميگذرند و هميشه  عطوفت شان بيش از خون خواهي شان بوده ؟ از همه اينها بگذريم. به فرض كه مظلومان اين حادثه نبخشيدند و خدا نيز از گناه ظالمان نگذشت. پس چرا بين آنهمه سپاه ظلم فقط يزيد و چندي ديگر لايق لعن هستند. مگر نه اينكه كل سپاه باعث حصر شدند و آن فجايع را به وجود آوردند. و مگر نه اينكه عده زيادي ناظر بر اين ظلم بوده اند و فهميده و نفهميده بر آن چشم بستند.

لابد ميگويند: " به دليل آنكه رهبري آن سپاه بر عهده آنها بود" و شايد به اين دليل كه برايمان اينطور تعريف كرده اند كه يزيديان (سرداران سپاه) دستور داده اند و احتمالاً سربازان لشگر يزيد  "مامور بودند و معذور".

اين همان طرز فكري ايست كه امروز هم باعث لعن و نفرين مردم ظلم كشيده – يا شنيده-  شده است.

 اما اگر ما در فضاي پر سياست آنروز مي بوديم چطور رفتار مي كرديم؟ مثل امروزمان؟  در زمانه اي كه سياست بازيهاي حكومت يزيد و واكنشهاي احساسي مردم ، فضاي آن زمان را چون امروز پر از ابهام و تصورات غلط كرده بود. در فضاي پر سياست آنروز همچون امروز مبناي خبر شايعات بود و تصورات هر كس واقعيتش را ميساخت.

حال و هواي امروز ايران شباهت بسياري به حال و هواي آن زمان دارد. چه به لحاظ تبليغات و اثر آن بر ذهن مردم، و چه به لحاظ شخصيتهايي كه هر روزه در كوچه و خيابان ميبينيم كه رفتار و عملكردشان بسيار شبيه ظالمان تاريخ است و جالب اينكه به راحتي از كنار ظلم آنها ميگذريم  ولي به مردم آن زمان خرده ميگيريم و آنها را گمراه ميدانيم.

 

در اين پست بحث بر سر شباهتها و تفاوتهاي رهبران آن زمان و اين زمان نيست . ميخواهم از مردمي بگويم كه امروز بر ظالمان تاريخ – آن هم نه بر همه آنها -  لعن ميفرستند اما وقتي خودشان در كمترين مقام و پستي قرار ميگيرند به تاراج هم نوع خود پرداخته و ظلمي بي مثال بر آنها روا ميدارند.

مردمي  كه تا اسم يزيد ميشنوند اخم كرده فحشي نثارش ميكنند اما هر وقت بتوانند حق دوست، خويشاوند و حتي خانواده خود را ميخورند.

فضاي امروز جامعه ما فضاي پر تنشي است و در اين فضا كه با توجه به فشارهاي وارده همگان تا آخرين درجه تحملشان پيش رفته اند تفكر شيطاني  جفا بر هم نوع براي رهايي از آن فشار گزينه ايست كه انتخاب آن راحتترين راه است اگر به زير پا گذاشتن وجدان عادت كرده باشيم.

خود من يزيدي شده ام كه هر روز رنج و زحمت اين مردم را ميبينم و با شرمندگي از كنارش ميگذرم. شرمسارم از روي خندان زني كه در ماه نهم  بارداريش با ترس آنكه از كاري سخت با حقوقي ناچيز بي نصيب شود بدون آنكه خم به ابرو بياورد روزانه 12 ساعت كار ميكند. شرمنده ام از همكاراني كه درهوايي مسموم مملو از ذرات معلق در هوا ناشي از فرآيند توليد  كار ميكنند ولي  به آنها اجازه استفاده از مرخصيشان داده نميشوند تا لااقل به درمان بيماريهاي ناشي از سختي كار بپردازند. شرمندهْ روي همكاري هستم كه كودك خردسالش در نبود مادر دچار استرس و  ضعف رواني و به تبع آن جسماني شده ولي مجبور است با چشماني اشكبار روزانه به جاي 8 ساعت 12 ساعت كار كند تا بتواند كارش را حفظ كند.  چه ميتوانم بگويم به همكاري كه براي رهايي از فشار كار و تامين معيشت براي تحصيلش برنامه ريزي كرده ولي بايد براي رفتن به جلسه امتحان  و گرفتن 2 ساعت مرخصي استحقاقي اش  ساعتها  التماس كند و نهايتا از امتحاني كه شايد ميتوانست روند زندگي اش را تغيير دهد وا بماند. 

اينجا يزيد شدن آسانترين كار ممكن است. امروز به راحتي ميتوان با سرداران ظالم سپاه يزيد همراه شد. اينجا نيازي  به حصر آب و صحراي كربلا نيست. فضاي امروز آزموني است كه يك يك ما ميتوانيم از آن روسياه  بيرون بياييم. چه به عنوان ظالم و چه به عنوان مظلومي كه فرياد دادخواهي از او شنيده نميشود و چه به عنوان ناظري كه بي تفاوت از اين حق كشي ميگذرد.

براي يزيد شدن  چشم  پوشي بر ناحق كافيست. پس اگر يزيد لايق لعن  و نفرين است ما نيز چون او سزاوار آنيم.

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/16ساعت 21:36  توسط عليرضا نصيري  | 

 

چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، می‌جان جانانا٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا

خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

چِر ِه زوتر نايی، تندتر نايی، تنها بنايی، گيلان ويرانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

بيا ای روح روان، تی‌ريشا ‌قربان، بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

اَمه رشتی جَغَلان، ايسيم تی‌ فرمان، کُنيم اَمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

 

(+)

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 23:34  توسط عليرضا نصيري  | 

 

زندگی به اندازه ای زیباست که همه چیز را می توان قربانی آن کرد، مگر شرافت را، که عزیزتر و زیباتر از زندگی است و لایق آنکه زندگی را قربانی آن کرد.

این اصل اساسی زندگی من است و هر کس لحظه ای در این باره تردید کند هرگز مرا نشناخته است.

 

پ.ن:

شرافت

باشرف‌شدن, باشرف‌بودن, بزرگواری, بزرگ ‌وبلند

1 - ( مصدر ) با شرف بودن . 2 - ( اسم ) بزرگواری ارجمندی . یا شرافت قدر . بزرگ قدر بودن . یا شرافت منسب . از حیث نسب و خاندان ارجمند بودن .

شرافت . [ ش َ / ش ِ ف َ ] (ع اِمص ) شرف . بزرگی . بزرگواری . بزرگ مقداری .مجد. رفعت . قدر. (لغت نامه دهخدا ).

نجابت اصالت و بزرگواری و بلندقدری و بزرگ مرتبگی . (ناظم الاطباء).

- شرافت نسب ؛ ارجمندی از حیث خاندان و نسب . (فرهنگ فارسی معین) .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 23:17  توسط عليرضا نصيري  | 
 
  بالا